آنچه هستیم، نمی خواهیم
آن چه دوست داریم، نداریم
آن چه داریم دوست نداریم..
اما عجیب است که هنوز زنده ایم و امیدوار به اینکه روزی ، جایی، در کنار کسی، بالاخره خوشبخت خواهیم شد
شريعتي
زندگی دفتری از خاطره هاست
چند برگی را تو ورق خواهی زد
مابقی را قسمت...
همسايه حرف او را قطع کرد و گفت: قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يانه؟
- کدام سه صافي؟
- اول از ميان صافي واقعيت. آيامطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟
- نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است.
- سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالي گذرانده اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود
. - دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده، رد شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم مي خورد؟
- نه، به هيچ وجه!
همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني...
تا بپیوندد به دریا، كوه را تنها گذاشت
رود رفت اما مسیر ِ رفتنش را جا گذاشت
"هیچ وصلی بی جدایی نیست" این را گفت و رود
دیده گلگون كرد و سر بر دامن ِ صحرا گذاشت
هر كه ویران كرد، ویران شد در این آتش سرا
هیزم اوّل پایه ی سوزاندنِ خود را گذاشت
اعتبار سربلندی در فروتن بودن است
چشمه شد فواره وقتی بر سر ِ خود پا گذاشت
موج، راز ِ سر به مُهری را به دنیا گفت و رفت
با صدف هایی كه بین ساحل و دریا گذاشت
پ.ن : دیشب رفت . سنش برای مردن کم بود . میگن خدا خوبا رو زود میبره . رفت و شوهرشو با یه دختر ۱۰ساله و یه دختر ۴۰ روزه تنها گذاشت . آخر شب شوهرش دوباره رفت بهشت رضا،شاید زنده باشه....
از تو میخندم..
باتو میخندم..
یادت هست؟
بی تو میگریم..
از تو میگریم...
یادت خوش
كه هرچه بر سر ما مي رود ارادت اوست
.....
عیدتون مبارک و التماس دعا
دل نوشت: در حضرت کریم تمنا چه حاجت است...
پ.ن:چه ميكنه اين اسيد سولفوريك!!
پ.ن:نیمچه آپ كرد!
پ.ن : یه شعر قشنگ که آقای وثوقی آخرآزمایشگاه پای تخته تقدیممون کردن ! :
نشنو از نی، نی نوای بی نواست
بشنو از دل کو حریم کبریاست
نی چو سوزد ،خاک و خاکستر شود
دل چو سوزد خانه ی دلبر شود
برای زندگی 2ساعت دیگر زمان میخواهم
ساعت اول را برای خنداندن خدا به کسی کمک خواهم کرد
ساعت دوم را به دونیم و نیم دوم را به دونیم دیگر قسمت میکنم
نیم اول را به دوستانم میدهم
سپس نامه ای می نویسم برای تمام دلهایی که شکستم
شاید حلام کنند...
ونیز تمام خنجرهایی که به امانت در قلبم فرو کردند بیرون میکشم..به صاحبانش میدهم
یادگاری بماند از قلبم...
نیمه ی دوم
اولی اش را باخدایم حرف میزنم...توبه خواهم کرد از این گونه بودنم...
و دومی را عاشق میشوم تا دمی عاشقی کنم
بعد با عشق،سبک بارتر از تمام زندگیم پر میکشم...
متن باکمی تغییر از : ایوار
این وجود میتواند یک استاد معنوی باشد،یک دوست یا ...
این وجود می آید و دنیایمان میشود سرشار از آرمان و آرزو
تاریکی و تنهایی را می سپاریم به دست بادهای دور
و ثانیه هایمان شادی را زمزمه می کند با طراوت...
آیا دوست ندارید که خداوند از شما در گذرد؟
"۲۲نور"
نمىدانيدچه لذتى دارد وقتى سياهى چادرم،
دل مردهايى كه چشمشان به دنبال خوشرنگترين زنهاست را مىزند.
نمىدانيد چقدر لذتبخش است وقتى وارد مغازهاى مىشوم و مىپرسم: آقا! اينا قيمتش چنده؟
و فروشنده جوابم را نمىدهد؛ دوباره مىپرسم: آقا! اينا چنده؟
فروشنده كه محو موهاى مشكرده زن ديگرى است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمىبيند.
نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خيابان قدم مىزنيد؛
در حالى كه دغدغه اين را نداريد كه شايد گوشهاى از زيبايىهاتان، پاك شده باشد
و مجبور نيستيد خود را با دلهره، به نزديكترين محل امن برسانيد
تا هر چه زودتر، زيبايى خود را كنترل كنيد؛
زيبايى از دست رفتهتان را به صورتتان باز گردانيد و خود را جبران كنيد...
از وبلاگ مسلمان ایرانی
آن کافری که در کفر گویی تندی میکند ارجح است به ان زاهدی که در دین تندی میکند
زیرا کافر را خدایی نیست که او را به اعتدال خوانده باشد...

